+اون روزی که با هزار ترس و با هزار ناراحتی به بیان سر زدم و نوشته های اهالی رو خوندم و نظرم رو واسشون نوشتم و نظرات زیباشون رو خوندم روزم رو با کلی انرژی خوب گذروندم :)  چه روز خوبی بود :))

 

یکی از مسخره ترین و در عین حال قشنگترین قسمت های زندگی متاهلی من همون جاهایی هست که برحسب یه حرف یا یه حرکت ناخواسته از همسرجان که گاهی خودم آغاز گر هستم و گاهی هم خودم شلوغش میکنم  (!) ناراحت میشم و بغض میکنم ولی نمیتونم نشونش بدم چون بنظر خیلی بچگونه میاد دی:  واسه همین بدون اینکه حرفی بزنم پشت به همسر دراز میکشم تا ناراحتیم رو نبینه اما خب نمیشه پنهونش کرد :/ بعد از رفع ناراحتی تو همون تایم  من هم باید  متقابلا همسر رو از ناراحتی دربیارم چون نمیتونه ناراحت بودن من رو ببینه و بی طاقت میشه :( به راستی بعضی وقتا عذاب وجدان شدید میگیرم که چرا ناراحتش میکنم ؟!! شخصیت زود رنج و حساسی دارم و تمام تلاشمو میکنم که احساساتمو کنترل کنم اما خب بعضی وقتا از کنترل خارج میشه.

درست مثل امروز که ناراحت شدم و ناراحت شد، سکوت کردم و در جواب حرف های کاملا حق و درستش چیزی نگفتم تا اینکه کمی گذشت و من فکر کردم خوابش برده و یهو گفت من به جز تو کسی رو ندارم وقتی می بینم ناراحتی خیلی ناراحت میشم خودت که میدونی :( و باز هم منِ ظالم :..(